آزاده
گوشی زنگ می خورد. شماره ی مدرسه است ... دفتر مدیر ... جواب می دهم: بله؟! سلام ...
مکثی از آن سوی خط ... گویی صدا نمی رود، دوباره می گویم: الو ... الو!؟ صدای آشنایی با کمی تردید می گوید: الو ... سلام!
حالا منم که مکث می کنم، آن هم بین زمین و آسمان، از سرور و خوشی بال در آورده ام، با یک دنیا شوق می گویم: آزاده! تویی قشنگم؟ سلام به روی ماهت ... در خیالم می بینمش، کمی قد کشیده و نگذاشته که دیگر موهایش را کوتاه کنند، حتماً الان موهایش تا روی شانه هایش هستند و مثل همیشه نیمی در کِش و نیمی آویزان! مقنعه ی کلاس دومی ها را هم از گردنش آویخته و ... دلم برای این فسقلی دورگه ای که تمام زنگ تفریح ها به هر بهانه ای توی اتاق من بود، تنگ شده! پارسال کلاس اولی بود و همان هفته ی اول مدرسه گفت که می خواهد برای تمام بچه های مدرسه، سر صف کنفرانس نجوم بدهد! با هم شروع به آماده شدن کردیم و ... رفاقتمان پا گرفت. اما حالا نمی داند چه بگوید، از سفر آمریکا و احوال برادرش داریوش و مادرش می پرسم، از احوالات شایلی فوق العاده شیطون، که می گوید امروز نیامده! زبانش باز می شود و انگار صمیمیتمان فارغ از سن و سال و معلم و شاگردی بیش از پیش است، با ضمیر مفرد مرا خطاب می کند، به گمانم صدایش هم بزرگ شده، می گوید: تو خوبی؟ راسته که پات شکسته!؟ آره؟
- آره عزیزم، ...
- چرا؟ چی کار کردی که پات شیکست؟
- رفتم بالای کوه از ستاره ها عکس بگیرم، موقع پایین اومدن، حواسمو جمع نکردم، اینجوری شد!! آزاده هنوز ستاره ها رو دوست داری؟
- آره.
- امسالم کنفرانس دادی؟
- نه! ... آخه تو نیستی که! .... پات خوب شه میای؟
درمانده می مانم، غم دلتنگی و استیصال، بر دلم چنگ می زند! می گویم: تو برای من دعا کن که پام زود زود خوب شه، اونوقت یه روز میام تو و همه ی بچه ها رو می بینم! خوبه؟
- آره. زنگ خورد، من باید برم سر صف! خدافظ!!!
- می بوسمت عزیزم. خدا نگهدارت.
- زود بیاها!
و گوشی را بدون آنکه قطع کند رها کرده و می رود، از خنده در حال غش کردنم! این طفلک معصوم، همیشه می هراسد که مبادا بخاطر بی نظمی سر صف مؤاخذه شود!
مدیر دوباره زنگ میزند، می گوید: دوپینگ بودا نه؟
- واقعاًٌ، هنوز عکسش تو گوشیمه! دلم برای همشون تنگ شده!
- چند وقتی بود آزاده همش دور و بر من می چرخید! امروز گرفتمش به حرف ببینم چی می خواد بگه، فهمیدم دنبال شما می گرده، گفتم بیا من شماره ی زهرا جونو می گیرم باهاشون صحبت کن و ...
با همه ی وجودم محبتش را سپاس می گویم چون در هجوم این همه بلاکشی، این چند دقیقه ی امروز، مثل چند قطره رمق بود ...
آخ اگه می دونستی که چقدر ذوق کردم پوتین! یه دختر کوچولو با یه روحیه ی به ظاهر زمخت، توی این دنیا هست که گاهی دلش برام تنگ میشه و گاهی یادم می کنه!
من ...
امسال خبری از پاییز و پوتین و پیاده روی نیست ...
26 روز است که برای هیچ یک از کلاس ها و کارهایم، بیرون نرفته ام ...
پنجره به سقف چسبیده، و تنها شاخ و برگ خشکیده ی درختی پیداست، چند برگی هنوز سبزند و اسیر ماندن ...
زن و مرد هم جدا خواهند شد، ما بی خانه و من ... بی خانه و بی خانمان ...
برای ثبت نام زنگ می زنم اما ...
حساب هم حسابش پاکست ... مانده ای نمانده ...
و ربان تلخ و پرطعنه ...
زندگی در میان دم و بازدمی خودکامه و سکوتی از ملال سخن ها ...
و دل، رنجیده و توبه کار از هر چه دوستی است ...
شماره ها، شناسه ها، اسم ها و رسم ها ... همه را پاک می کنم، آری همه، ...
پوتین نگو درست نیست! که دوست برای روزهای خوش است نه برای قلبی که پوسیده و ذهنی که دلم نمی خواست بپوسد ... چگونه می توانم دم نزنم؟ یا چگونه از بیم آبرو، زیر و بم آوار مصیبت بگویم؟
پوتین دست های خالیم را ببین، یک صورت مچاله از درد و ناله را پوشانده اند، اشک های شوربختم را ببین، ببین با چه شوقی از من می گریزند، گریه هم مجالم نمی دهد ...
« ابرهای همه عالم شب و روز، در دلم می گریند* ... »
درمانده ام از رفتن و ماندن ...
کاش می مردیم پوتین ...
زیر خاک پوسیدن بهتر است ...
امسال، پاییز و پوتین و پوسیدن ...
ّچپ پرحادثه
آنها یک تیم کوه نوردی و ایران گردی نیمه حرفه ای هستند، از میانشان «و»، دوست و هم دانشکده ای سابق، مرا به برنامه ی کوه پیماییشان در ماه رمضان و به صرف افطاری و سحری دعوت می کند. خیلی وقت است که کوه نرفته ام، برای رقتن مشتاقم و نگران! اگر با زبان روزه نتوانم ... اگر بین راه اسباب زحمت شوم ... اگر تند بروند و من نتوانم که ... پوتین می گوید: در اگر نتوان نشست! نترس!
سه شنبه و کلاس نجوم رصدی! استاد می گوید: 21 ام شهریور مقارنه ی مریخ و ناهیده! حتماً ببینید، و با اشاره به من می گوید: بخصوص تو می تونی با تلسکوپت عکس های خوبی بگیری، گزارشش رو هم بنویس!
روزها را می شمرم، 21 ام که پنج شنبه است!! یا باید بروم کوه یا رصد!
چهارشنبه صبح خبردار می شوم که زمان مقارنه آسمان ابری است، ماه هم که کوژ است و پر نور! بردن تلسکوپ بی فایده است!
شاید در پلنگچال شانس بیشتری داشته باشم، دست کم برای عکاسی نجومی! محض اطمینان دوربین دوچشمی پدربزرگ را هم خواهم برد که اگر ابر نبود ....
4.5 بعداز ظهر پنج شنبه از میدان درکه حرکت می کنیم، سخت است اما همه ی توانم را به کار می گیرم تا مبادا کم بیاورم، خدا می داند که تا رسیدن به پناهگاه چقدر ذکر و آیت الکرسی می خوانم و دل به خنکای نسیم می سپارم تا در مسلخ تشنگی روزه ام را به آب نسپارم!
همه ی گروه شوخ طبعند و صمیمی و مهربان! «و» به دوربین پدربزرگ که در گردن آویخته ام اشاره می کند و می پرسد: این چیه؟
- دوربین شکاری پدربزرگم!
می خندد و به بقیه می گوید: بچه ها زهرا دوربین شکاری آورده، خلاصه خواستین برین شکار ... !
بقیه هم می خندند و درباره ی شکار و شکارچی و دوربین شکاری و ... شوخی می کنند! من نمی فهمم منظورشان چیست در حیرانی لبخند می زنم، «و» می فهمد و توضیح می دهد که در واژه نامه ی گروهشان، رفتن به شکار به معنی رفتن به دستشویی است!!! حالا دیگر من هم می خندم و بعد ار آن سعی می کنم بگویم دوربین دوچشمی!
گاهی بین راه به پوتین می گویم: به خدا بگو غلط کردم، دیگه با زبون روزه نمیام کوه، عجالتاً این بار بهم توان بده تا دفعه ی دیگه سعی می کنم آدم شم!
و او مثل همیشه کمک می کند، افطارست و ما در پلنگچال! چند لقمه ای که می خورم 2 تا دوربین عکاسی و دوچشمی را برمی دارم و می روم در حیاط پناهگاه پیش ماه و ناهید و بهرام .... هرچند که ابر است! اما از ماه و زهره که می شود عکس گرفت! و ساعتی بعد ... آسمانی زیبا ...
سحر می شود، سحری می خوریم و 2 ساعت بعد به سمت پایین حرکت می کنیم! هنوز راه چندانی طی نکرده ایم و نسبتاً تند می روم که ... پای من روی شن می لغزد، به سنگی می خورد و صدای قرچی همراه با درد، ناخواسته مرا می نشاند! «و» و مجتبی کوچولو می آیند و ... (2 تا مجتبی توی گروه بود که این یکی کمی ریزنقش تر بود و پوتین مجتبی کوچولو صدایش می زد! )
تا پایین کوه خودم می آیم ولی آنقدر آهسته که جمعی را معطل می کنم، بارها و بارها از آنها می خواهم که بروند و اطمینان می دهم که خودم می توانم بیایم، اما با شوخی و مهربانی، تا انتهای مسیر پا به پای من می آیند و ... از پای پر دردم شرمگینم ... با همه ی توانم می کوشم سریع تر بروم اما ...
خلاصه تمام می شود، بعد از 3 ساعت به خانه می رسم!
پایم در حال ورم کردن و کبود شدن است! سحر که بیدار می شوم و نگاهش می کنم، یاد پای تپل خانم پیش خدمتی می افتم که در کارتون تام و جری گهگاه رد می شود و تام را دعوا می کند! از انگشتان پایم گرفته تا زانو، سراسر پف کرده و هیچ سنخیتی با پای راستم ندارد! هم خنده ام می گیرد و هم کمی می ترسم ... صبح که می شود با اکراه نزد متخصص ارتوپد جوان و ابلهی می روم که هنوز از آداب و اخلاق پزشکی چیزی نمی داند! عکس را که می بیند، می گوید: قوزک خارجی شکسته اما پررو بازی در آوردی و اینقدر با این پا راه رفته ای که اینجوری ورم کرده و نمی توانم گچ بگیرم، آتل می بندم تا هر وقت ورم خوابید گچ بگیرم! و آتل می گیرد چقدر هم بد و ناشیانه!
هفته ی اول درد عاجز و ناتوانم می کند، گفته که باید بخوابم و پایم را روی 2 تا بالش بگذارم، بلکه ورم بخوابد! اما 15 روز طول می کشد و آنقدر در این 15 روزی که در خانه مانده ام، کلافه وار بالا و پایین می کنم و با عصا بپر بپر راه می اندازم که آتل بعد از یک هفته می شکند! آتل را عوض نمی کند، گچ هم نمی گیرد، باید یک هفته ی دیگر هم صبر کنم! کبودی و ورم کم نشده، صبر می کنم تا یکشنبه، هپتِ هپتِ اشتاد و هپت، بروم پیش متخصص دیگری که فکر کنم عکس تمام استخوان های پدربزرگ ها و مادربزرگ ها و هفت هشت نفر از خاندان گسترده ی ما را دیده و زمانی هم استاد خواهرم بوده است! عکس را که می نگرد، می گوید رباط پاره شده! در هر صورت باید گچ گرفت و ... گچ می گیرد!! می گویند جدی و بداخلاق است اما هنگام گچ گرفتن آنقدر شوخی و سوال می کند که فکر می کنم شبیه آمپول زدن های کودکی، می خواهد حواسم را از درد پرت کند! اما چه گچ آبی خوش رنگی است! می گوید: از فردا می توانی راه بروی! می کوشم که چشمانم برق خوشحالی بزنند انگار که تا الان با آن پای بخت برگشته راه نمی رفتم!! عجله دارم که زودتر به خانه برسم، قرارست قسمت اول مصاحبه ام را پخش کنند و احتمالاً تنها شنونده اش خودم هستم!!!! صدایم فرق می کند ... چقدر لحن و صدایم ناآشنایند ...
فردا می شود، اشتِ هپتِ اشتاد و هپت، ماجرایی در کوچه پیش آمده، صندلی میزم را که پایه هایش چرخدارند، زیر پنجره می گذارم و با پای گچ گرفته می روم رویش تا ببینم چه خبر است؟! گچ روی سطح مقعر صندلی می لغزد و بعد صندلی حرکت می کند و ... در حال واژگون شدنم و دستم را به کتابخانه می گیرم که آن را هم با همه ی کتابهایش به روی خودم و صندلی می اندازم!!! سر و صدای ریختن کتاب ها که می خوابد، می فهمم که زنده ام و بین تخت و صندلی و کتابخانه گیر افتاده ام، دستم به شدت درد می کند چون بین وزن کتابخانه و صندلی مانده است! به زحمت خودم را بیرون می کشم و ...
دستم آنقدر درد می کند و زخم برداشته که با نگرانی انگشتانم را تکان می دهم، خوب ظاهراً نه چیزی شکسته نه چیزی پاره شده، در حال ورم کردنست که مچشو می گیرم و آنقدر در آب سرد و گرم می گذارمش که فکر بانداژ هم به سرش نزند چه برسد به آتل و گچ و ... هرچند که دلم برای دست چپم بیشتر سوخت تا پای چپم، آخر من دست هایم را بسیار دوست دارم بسیار! دست های خالی من یه لا آدم، پرتلاشند و مظلوم! خیلی زیبا نیستند اما باشعورند و زود یاد می گیرند ...
به پوتین می گویم نزدیک بود در یک حادثه ی کاملاً فرهنگی به رحمت ایزدی بروم!
- رحمت؟ مطمئنی؟
- آره پوتین من دختر خوبیم، نکنه تو هم فکر می کنی من بدم؟
- طفلک خدا اگه تو بنده ی خوبش باشی!
گزینش
من استخدام رسمی نبودم، تقاضایی هم برای رسمی شدن نداده بودم. هنوز هم نمی دانم چرا از اداره به مدرسه زنگ زدند و گفتند که باید با شناسنامه ام در ساعت 9 صبح یکشنبه برای مصاحبه به بخش گزینش آموزش و پروش منطقه ی .... بروم!
روز مصاحبه فرا رسید، آن هم در بهاری روشن از امواج و نور*، و یکشنبه روزی زیبا! نسیم صبحگاهی پوستم را چنان لطیف و ملایم نوازش می کرد که دلم نیامد پیاده نروم! به توصیه ی مدیر و سایر همکاران، بلندترین و گشادترین مانتویی را که داشتم پوشیده بودم، شکلاتی روشن بود و مقنعه و شلوار پارچه ای قهوه ای رنگ و کیف و کفش کرم! خوب من نمی دانستم لباس رنگ روشن و هماهنگ گناه دارد و تازه فکر می کردم برای مصاحبه باید بروم گزینش، که بعداً فهمیدم برای گزینش باید می رفتم مصاحبه!!
خانمی که با من مصاحبه می کرد، نسبتاً آرام بود و من درست مثل بوشوگ (شخصیت مورد علاقه ام در کارتون لوک خوش شانس)، تا آخر مصاحبه فکر می کردم: به به چه خانم مهربونیه! چقدر از من خوشش اومده!!
در 3 ساعتی که با من مصاحبه کرد، از همه چیز پرسید بجز کار من، میزان علاقه ام، تسلطم روی کار یا توان علمی من برای کار! در حالی که از تاریخچه ی حیات من روی کره ی زمین می پرسید، شناسنامه ام را ورق می زد و مهرهای اندک صفحه ی انتخابات را دید، دلیلش را پرسید، گفتم. بعد انواع نماز و غسل و وضو و تیمم و احکام مسافر و زن و مرد و مریض و ... را پرسید، گفتم. بعد نظرم را درباره ی ولایت فقیه و معنای ولایت و راه پیمایی ها و نماز جمعه پرسید، گفتم. و سرانجام میزان حجاب و آرایش را در سایر مکانها پرسید، گفتم. آری او پیوسته پرسید و پرسید و پرسید و من نیز پاسخ گفتم شاید تا حد امکان کوتاه ولی بدون کلمه ای دروغ! گاهی از حرف های من تعجب می کرد و مخالفت را از نگاهش می خواندم، گاهی هم خنده اش می گرفت و یکی دو بار هم آنچه را که من گفتم خودش کمی سانسور کرد و برای من خواند و گفت: همین را گفتین دیگه درسته؟
وقتی سؤالات به پایان رسید، از جایش برخواست و در حالی که صمیمانه دستم را می فشرد (البته اینو با همون دیدگاه بوشوگی می گم) گفت: من واقعاً از این همه صداقت شما متشکرم چون خیلی کم پیش میاد که کسی وارد اینجا بشه و دروغ نگه!
آمدم بگویم شما که این را می دانید پس چرا مردم را وادار به دروغگویی می کنید، اما دیدم او که کاره ای نیست، آب از سرچشمه گل آلود است!
1 ماه پیش بود که از هسته ی مرکزی گزینش تماس گرفتند و مردی از آن سوی خط گفت:
حکم شما آماده است، لطفاً به این آدرس ...... بیایید و تحویل بگیرید.
- خوب چرا من باید بیایم حکم را تحویل بگیرم؟
- برای اینکه با اشتغال شما موافقت نشده، باید بیایید حکمتونو بگیرید و اعتراض بدهید!
خنده ام می گیرد، می گویم: خوب حتماً دلیلی داشته که منو رد کردن دیگه، من اعتراضی ندارم اما نمی تونم تا اونجا هم بیام، اگر ممکنه خودتون حکمو بفرستید مدرسه!
مرد هم از خونسردی ساختگی من کمی خنده اش گرفته و می گوید: این حکم مال شماست نه مدرسه، در ضمن شما باید بیایید که علتشو بهتون بگن و بعد هم می تونین دوباره اعتراض بدین که ....
می گویم: تا چه ساعتی هستین؟
- 4
- باشه من سعی می کنم بیام خدمتتون!
گوشی را می گذارم و به پوتین می گویم: چه بازی لوسی! می خواهند تفهیم اتهام کنند و با یک حق اعتراض پوچ، ادعای عدالت محوری کنند؟
10 روز می گذرد و مدیر مدرسه که حاضر شده همه ی شرایط مرا در سال جدید بپذیرد، با شنیدن این خبر کمی جا می خورد، می گوید: اِ ....... و چند دقیقه سکوت می کند! بعد 2 ساعت تمام پیوسته صحبت می کند تا از من قول بگیرد که بروم و علت را جویا شوم، حکم را بگیرم، اعتراض بدهم و این بار کمی محتاطانه تر برخورد کنم!!!
می روم! یکی دو تا کاغذ دستم می دهند و پیش آقای ر می فرستند. آقای ر که گویی از ظاهر غیر چادری و نوع لباس پوشیدنم کراهت دارد که حتی هنگام صحبت کردن به من نگاه کند، مرا نزد خانم م می برد. خانم م بعد از 20 دقیقه ای مرا به داخل اتاق می خواند و می گوید: ببین زهرا جان، شما در همه ی بخش ها امتیاز لازم را آوردید و برای ما شکی نیست که لامپ اعتقاد قلبی و ایمان درونی شما روشنه! اما مسأله اینه که در این گزینش حجاب بالاترین امتیازو داره که متاسفانه چراغ حجاب شما سوسو می زنه یعنی طی تحقیقاتی که ما انجام دادیم گفته اند که همیشه چند سانتی متر از موی شما پیداست و ....
سپس شروع می کند به تعریف کردن از صفات نیکوی من و ذکر تعاریفی که در تحقیقات از من شده و ... نمی دانم می خواهد با این حرف ها مرا تسکین دهد یا خودش را !! من که تا اینجا سکوت کرده ام می گویم: اینها که مهم نیست، همه اینها یک طرف، چند سانتی متر مو یک طرف! بعد می گویم: چرا کسی از من درباره ی کارم نپرسید؟ یا از اخلاق کاری در کلاس و با دانش آموزانم، یا شیوه ی برخورد در موارد حاد یا ... واقعاً اگر شما فکر می کنید که با پوشاندن چند سانتی متر مویی که بیشتر مواقع سهواً از روسری یا مقنعه بیرون می آید، مشکلات تعلیم و تربیت ما حل می شود من می پذیرم که جای من در این سیستم نیست!
آیه قرآنی می خواند و از احادیث و روایات دلیل می آورد و می گوید محض خاطر آرامش و پاکی که در صورت من می بیند می خواهد اتمام حجت کند تا پیش خدا خیالش راحت باشد که برای هدایت من تلاش کرده است! من هم آیه می خوانم، دلیل می آورم و از فلسفه و چگونگی حجاب می گویم و اینکه آن را می پذیرم اما نه آنگونه که او باور دارد! انتظارش را ندارد، سفسطه می کند و من ترجیح می دهم که به خاطر مدیر هم که شده، لبخند بزنم و با اشتیاق به حرف هایش گوش کنم! باز هم کمبود منطق!
می گوید: به ما گفته اند که شما گاهی هم آرایش ملایم دارید!؟
خنده ام می گیرد، می گویم: من تازه یکی دو ساله که یاد گرفته ام یه جوری رژ لب بزنم که از خط بیرون نزنه، یعنی متأسفانه آرایش کردن بلد نیستم، حتی تا 1 تیر 87 ، لوازم آرایش نداشتم! (با اشاره ی سر و احسنت گفتن تشویقم می کند) نه خانم م، این اصلاً چیز خوبی نیست که من آرایش کردنو 10 سال دیرتر از دخترهای هم سن و سالم یاد می گیرم! یا اینکه بنده در 26 سالگی، هنوز این لوازمو نمی شناسم و طرز کارشونو نمی دونم، اینها واقعاً مایه ی افتخارم نیستند و برای همین هم دوست دارم در این زمینه کسب مهارت کنم! ضمن اینکه خانم م، من سر و کارم با بچه هاست که آراستگی و نشاط چهره ام، خیلی مهمه! نمی گم آرایش کامل اما نباید در چهره ی من رنگ پریدگی، خستگی یا غم و غصه ای ببینن، دلم می خواد برای شاگردام سراسر انرژی باشم. نمی دونم چرا برای چون منی، چنین چیز نامربوطی رو گفته اند!
می گوید: خوب چون شما حالت چشم هاتون جوریه که انگار آرایش شده هستند، با همون رژ لب زدن ملایم هم، چهره ی شما خیلی تغییر می کنه، بهتره که همونجور ساده بمونید تا جلب توجه نکنید و ...
آخ پوتین دیگه حقیقتاً داره حالم بهم می خوره! پس این همه خانم های چادری که همیشه هفت قلم آرایش دارند، کجای این مملکت کار می کنند؟
یک ساعت و نیم او زبان است و من گوش! البته منتش را هم می گذارد و می گوید چون می بیند که در این زمینه ها مطالعه کرده ام، نمی خواهد به بیراهه بروم و دلش به پاکی من می سوزد و از من خوشش آمده وگرنه با همه ی مردودین اینقدر وقت نمی گذارد و ...
پوتین می گوید: دوباره بوشوگ نشی!
- نه اما خوابم گرفته، اینم که فعلاً گوش مفت گیر آورده، بذار دست کم از من تعریف کنه بلکه بالاخره از دروغگویی خودشان یا مردودی مسخره ی من عذاب وجدان بگیره!
یک ساعت و نیم ارشاد می شوم، به من می گوید شما اگر یک تعهد امضا کنید که حجابتونو کاملاً و به نحو درستی تغییر می دهید، من هم تمام تلاشمو می کنم که این حکمو تغییر بدهم!
تازه به اصرارشان برای تحویل گرفتن حکم و اعتراض دادن پی می برم!
می گویم: این دروغ بزرگیه که من بعد از یک ساعت و اندی شنیدن حرف های شما بگم یک دفعه متحول شدم و حتماً از فردا مثل شما حجابمو رعایت می کنم و ... دروغ نگفتن برای یک معلم، ضروری تره تا محجبه بودن! تازه اگر من پای چنین تعهدی رو امضا کنم، آیا شما واقعاًً باور می کنید؟ خانم م، من الان اینجا هستم چون در جلسه ی اول حاضر نشدم کوچکترین دروغی بگم هرچند که یقین داشتم برملا نمیشه! اینقدر ضعف IQ ندارم که ندونم جواب های خوشایند سیستم چیه! و خوب می دونید که تمام دلایل مردودی من در همون حرف های خودم بوده نه در تحقیقات شما، حالا حجاب یا هرچیزی بجز حجاب، این مهم نیست، مهم اینه که من روم نمیشه الان روبروی شما بایستم و دروغ به این بزرگی بگم! من اگر همینقدر حجاب دارم، اینو از درون پذیرفتم نه بخاطر شما زیادش می کنم و نه به خاطر دیگران کم! پس اجازه بدید که درباره ی حرف هاتون و مراجعی که امروز معرفی کردید، مطالعه کنم، اگر دیدم آنچه که شما می گید درسته، حتماً همون کار رو انجام می دم و اگر نه که، باز هم به هیچ وجه این حکم رو درباره ی خودم عادلانه یا به صلاح جامعه نمی دونم و برای همین هم اعتراض می دهم اما تعهد نه! با این حال، صمیمانه از اطلاعاتی که دادید سپاسگزارم.
می گوید: ازدواج کرده ای؟
- نه!
- نامزد داری؟
- نه!
- من مطمئنم که اگر با یک آقای مؤمن ازدواج کنی، و اون ازت بخواد که چادر سر کنی، بخاطر علاقه به اونم که شده حتماً این کار رو می کنی!
پوتین می گوید: فرار کن زهرا !
می گویم: از قضا 3 سال پیش قرار بود با یک آقای مؤمن ازدواج کنم! آقای مؤمن و خانواده ی متعصبشون اینقدر دروغ گفتند و ریا کردند که حس کردم آقای مؤمن منو از خدا دور می کنه!
با تعجب می گوید: جداً، تحصیلاتش چی بود؟ چند سالش بود؟
....
به پوتین می گویم: خوب اینم از بخش خاله زنکی گزینش!
خسته شده ام، نگران دیر رسیدن به کلاسم هستم! اینقدر لبخند زدم و مهربانانه نگریستم که حسابی مهرم به دل خانم م نشسته! پوتین می گوید: آی بوشوگ دوست داشتنی من! دوتایی می خندیم و لی تو می دانی پوتین که من هم واقعاً نمی توانم دوستش نداشته باشم! به همان اندازه که او دلش می خواهد مرا هدایت کند، من هم دلم می خواهد روی زیباتر و مهربان تری از اسلام را نشانش دهم! حیف که قول داده ام سکوت کنم!
دوباره می پرسد: تعهد نمی دهی؟ تعهد را امضا کن ما هم چند ماه برای ایجاد این تغییر به تو فرصت می دهیم!
- نه! اما مراجعی رو که معرفی کردید مطالعه می کنم، و همه ی هدفم اینه که بهترین و درست ترین راهو انتخاب کنم.
می گوید خوب پس بیرون اتاق اعتراضت رو بنویس و اگرچه بعید می دونم که این حکم تغییر کنه اما در حد بضاعتم کمکت می کنم.
برمی خیزم، او نیز، در آغوشش می گیرم و می بوسمش، می گویم: مهم نیست، این یک امتحان بود که من به خاطر حفظ شغلم دروغ نگم! و باز هم بخاطر وقتی که به من اختصاص دادید ممنونم، حتماً هم به حرفاتون فکر می کنم.
- گاهی مثل یک دوست به من زنگ بزن یا اگر خواستی بیا اینجا با هم صحبت کنیم.
- با کمال میل.
اعتراض را نوشتم. گفتند 2 هفته ی دیگر جوابش را می دهند!
دو روز بعد با مدیر ملاقات کردم و همه چیز را گفتم! تلفن را برداشت و با چندین نفر صحبت کرد. من مثل یک کودک آرام در دفترش مشق های فرانسه ام را می نوشتم و او مدام تلفن می زد! و سرانجام با خانم م! و باز هم به تعهد رسید!
تلفن را قطع کرده و مرا نصیحت می کند که بهتر است تعهد را بدهم تا این مسأله از پرونده ام پاک شود. 1 ساعت هم او سعی می کند مرا راضی کند که تعهد بدهم! همین فردا و پیش خانم م، ترجیحاً سیاه بپوشم و بسیار بلند و گشاد!
می گویم: بذارید فکر کنم!
به خانه می آیم، همه می گویند که باید تعهد بدهم، تصمیم می گیرم فردا مانتوی مامان را بپوشم و بروم تعهد بدهم!
فردا می رسد، تا ساعت 11 دل دل می کنم، به مدیر زنگ می زنم و می گویم: تعهد نمی دم، این برای من ترور شخصیتی است، نمی تونم! اجازه بدید جواب اعتراض بیاد، اگه دوباره موافقت نشد ببینیم چه می شه کرد!
و او دوباره نصیحت می کند و البته فایده ای هم ندارد.
2 هفته می گذرد، دوباره آقایی پشت تلفن می گوید: حکم شما 2/6 صادر شده، باز هم کمیسیون با اشتغال شما موافقت نکرده، بیایید حکمتونو بگیرید و اعتراض بدید.
- من یکبار اعتراض داده ام فکر نمی کنم چندان منصفانه رسیدگی بشه! ممنون.
- این بار می ره وزارتخونه، حالا شما بیایید اعتراض بدید، توکل به خدا شاید این بار موافقت شد.
- نه، من دیگه نمی تونم بیشتر از این به امید حکم و اعتراض و موافقت بی کار بمونم، ترجیح می دم وقتمو برای کار پیدا کردن بذارم.
- باشه حالا برین دنبال کار اما 2 ساعت هم وقت بذارید بیاین یه اعتراض دیگه بدین!
اول خنده ام می گیرد! به قول بوشوگ چه آقای مهربونی! بعد بغض می کنم، سریع می گویم: نه آقا، از لطفتون ممنونم، خدا نگهدار.
تلفن را می گذارم .... چند دقیقه گریه و اشک های ناخوانده! خودم را جمع و جور می کنم، به مدیر زنگ می زنم و ماجرا را می گویم و اینکه باید فکر جایگزین باشد!
می گوید: اِ .... و سکوتی طولانی،
من از ترس بغضی که گریبانم را گرفته چیزی نمی گویم و او از هجوم افکار!
- حالا ما بدون شما چه کنیم؟
- من بدون شما و بچه ها چه کنم؟ برای منم خیلی سخته که دیگه نتونم تو هیچ مدرسه ای کار کنم، اما کاری هم نمیشه کرد!
- دوباره اعتراض بدین، بخاطر من، بخاطر بچه ها، اگر هم دوباره تعهد خواستن بدین خواهش می کنم نباید اجازه بدیم با این بهانه گیری ها ما رو از صحنه بیرون کنن ....
- فایده ای نداره! اگه اجازه بدید من دیگه از شنبه برم دنبال کار ولی هر وقت کمکی از دستم بر بیاد، خوشحال می شم برای بچه ها یا شما کاری انجام بدم، خبرم کنید.
- من که همش به شما فکر میکنم اما آخه با این حکم در ساعت اداری مدرسه حتی نباید کسی شما رو ببینه! اینا اینقدر ....
او عصبانی و ناراحت است و من کمی بیشتر، چند دقیقه ی دیگر هم صحبت می کنیم و همین، تمام می شود! تمام ... دیگر من نمی توانم در ایران معلم باشم، مگر دوباره به دانشجوها ریاضی و معادلات و جبر و آنالیز یاد بدهم آن هم خصوصی! خوب البته که من عاشقانه ریاضی می خوانم و درس می دهم، اما ... خوب خیلی فرق دارند خیلی! درمانده ام!
عصر می روم کلاس نجوم رصدی، دفترم را می گشایم که یادداشت بردارم، تاریخ میزنم: 5/6/87، ذوق می کنم، عجب تاریخ قشنگی 5، 6، 7، 8 ! زیر تاریخ می نویسم:
«پوتین، من از صبح دارم دنبال یک زیبایی می گردم که غصه های تازه را فراموش کنم و بگویم که امروز هم قشنگ است مثل تمام روزهای خدا! هیچ چیزی پیدا نکردم اما الان که این تاریخ را نوشتم، اینقدر در نظرم زیبا آمد که به خاطر هیچ چیزی دلم نمی آید امروز و دست کم همین امروز غم روی دلم باشد! به خانه که رفتم، تمام تاریخ های متوالی و تعداد تکرار آنها را در یک قرن پیدا می کنم، با 3 تا کران و x و y و z به ازای روز و ماه و سال به آسانی ......»
گاهی با یک ریاضیات ساده و مقدماتی هم، می توان غمگین نبود هرچند فقط برای 24 ساعت!
خورشید گرفتگی و حسین
دیروز خورشید کمی گرفته بود.
3 تا پیشنهاد از 3 تا گروه مختلف برای رصد داشتم، پلور، گلستان، ده نمک.
ولی با هیچ گروهی نرفتم.
دلم می خواست تنها و به دور از هیاهو رصد کنم.
تلسکوپم را روی دوشم گذاشتم و رفتم در یک پارک کمی بلند، کمی بزرگ، و کمی خلوت.
هنگامه ی ظهر بود و مردم در پی سایه و من از پی آفتاب.
از ساعت 13 تا 16:30 ایستاده بر زانوان و چشم هایم روی چشمی و ذهنم اسیر ...
مردم نیز گاه می آمدند چندی می نگریستند و چیزی می پرسیدند و چیزهایی می گفتند و می رفتند.
با دو تا حسین هم دوست شدم یکی 5 ساله و دیگری 6 ساله.
حسین 5 ساله می گفت که تلسکوپ شبیه تانک است و حسین 6 ساله که مادرش نیما صدایش می- زد و ظاهراً پدرش حسین، معتقد بود که مادرش فراموش کرده اسمش حسین است و در تمام 1 ساعت آخر رصد پیوسته با من حرف زد و از همه چیز پرسید! از یکی دو ساعت مانده به کسوف، رصد خورشید را آغاز کردم و در لحظات پایانی، بیش از 4 ساعت زیر آفتاب ماندن و گرمای امرداد و تشنگی، دیگر همه ی توانم را تکانده بود و حتی نمی توانستم برای پر کردن بطری آب، تلسکوپ و شاید مهم تر از آن، خورشید را رها کنم! در این میان، حسین 6 ساله به فرستاده ای می ماند که حرف های شیرینش خستگی و تشنگی را از یادم می برد. چشمم روی چشمی بود و او حرف می زد، گزارش می نوشتم و او حرف می زد، زمان می گرفتم و او حرف می زد، عکس می گرفتم و او حرف می زد، ناتوان روی چمن می نشستم و چشمانم را می پوشاندم و او ... باز هم حرف می زد! گاهی از پرسش ها و اظهار نظرهایش خنده ام می گرفت! بگمانم همیشه برای کودکان، موجود جذابی بوده ام که هر کجا می روم و در میان هر جمعی که باشم، هم صحبت خرد سال مهربانی خواهم یافت که عاشقانه به حرف هایش گوش سپارم و برای ساعتی از دنیای آدم بزرگ ها فاصله بگیرم! دیروز هم با همه ی سر و صداهای این دو حسین و بازی کردنشان در اطراف سه پایه و لمس کردن تمام اجزای تلسکوپ بیچاره، هرگز لحظه ای حس نکردم که آنها مزاحمند! گزارشی را که استاد خواسته بود، در نهایت دقت و به یاری حسین 6 ساله نوشتم و از کسوف دیروز نهایت لذت را بردم! در پایان مرا برای جشن تولدش بی آنکه نشانی بدهد، دعوت کرد و من نیز قول دادم که در این جشن برقصم! با هم تلسکوپ را جمع کردیم و آب سرد کن را نشانم داد و گفت: فردا هم بیا! و من گرمازده ی خسته، با دیده ای سیراب از تماشای خورشید و دلی لبریز از دوستی حسین ها، به خانه بازگشتم.
خانه ی کوچک من!
چند وقتی است که به خانه ی خود رفته ام! با اسبابی اندک برای یک زندگانی محقر!
خانه ی کوچک من بیشتر به اتاقی می ماند ... اما برای منِ شوریده خانه است، آری خانه!
بیشتر کار روغن زدن و رنگ سقف و بتونه کاری و رنگ دیوارها را خودم انجام داده ام، اما ... اما خانه ام پر از خالیست ... آنهم از تمام آنچه که یک خانه را می سازد! مثلاً آشپزی را بسیار دوست دارم و همیشه دلم می خواهد زمان و عرصه ای برای تنوع و خلاقیت در آشپزخانه داشته باشم ولی حتی یک بشقاب هم ندارم! خوب کم کم آشپزخانه هم می خرم! پوتین شاخ درنیار، می دانی که آشپزخانه ی من با همه ی آشپزخانه های دنیا فرق دارد! خانه ی من کمی شبیه یکی از این شهر کتاب هاست! کاری هم نمی شود کرد چون به جز دو کتابخانه ی پر از کتاب و مجله، یک جانواری کوچک دارم با تعدادی کاست موسیقی و قصه، تعدادی سی و دی و یه دونه سه تار، و یه دونه هم تلسکوپ، چند تا قلم خوشنویسی و چند شیشه مرکب و دوات و در نهایت چند خروار کاغذ! اوه یادم رفت کامی جون رو هم دارم که با این هیکل نافرمش کلی از میزم رو گرفته! (کامپیوترم که وقتی خریدیمش اسکندر مقدونی اسموشو گذاشت کامی!) تازگی ها از شدت گرما یه پنکه هم خریده ام که شاید بهتر باشد نامش را نگویم! در واقع تنها نشانه های مسکونی بودن این فضا، یه تخت و یه کمد باریک و بلنده! راستی یک آینه هم دارم که نسبت طول به عرضش عدد طلاییه و خودم درستش کردم! اصلاً هم مهم نیست که می گن داهاتیه!!! با این همه مال و منالی که دارم، بی خود نیست که هربار وصیت نامه می نویسم، کلی از وقتم به تقسیم ارثیه می گذرد!! یک هم خانه ای هم دارم که عاشق من است ... او عنکبوتی بسیار کوچک و زیباست که هربار روی زمین می نشینم، مدام گرد من می گردد و از دست و شانه ام بالا می رود، حتی نمی گذارد که مورچه های اتاق به من چپ نگاه کنند! دوستی می گفت باید آنها را کشت اما ... من دلم نمی آید مورچه های کمی مزاحم را بکشم، چه رسد به عاشق کشی! پرسید: خوب اگه سوسک اومد توی اتاق چی؟ نمی ترسی؟ یعنی اونم نمی کشی؟ گفتم: نه، خوب در اتاقو باز می کنم و به سمت بیرون هدایتش می کنم و او ده دقیقه پشت تلفن به من خندید!!!
گریز
تا چندی پیش گمان می کردم که من از مردم می گریزم ...
و امروز یقین دارم که مردم از من می گریزند!
و تولد یعنی رنج ...
امروز تولدم بود ...
هرچند که ...
اما دوست داشتم ...
خوب البته که ...
ولی من دلم میخواست ...
مهم نیست ...
مهم اینه که دیگه هیچی مهم نیست.
درد
درد در همه ی وجودم می پیچد. گویی پهلوهایم می خواهند از دو سوی تنم مرا له کنند ... گاه زانوانم را در آغوش گرفته، کمی به راست، کمی به چپ، و گاه رو به آسمان می خوابم. نیم خیز می شوم، درد بیشتر می شود، می نشینم و با مشت روی پایم می کوبم ... با هر تکانی، جیرجیر تخت خفتگان را نهیب می زند و مرا می ترساند که مبادا کسی را بیدار کنم، بی رمق روی بالشم سقوط می کنم، گیسوانم زیر صورتم مانده اند و دلم می خواهد همچنان بمانند، نرمی و خنکای غریبشان، گونه هایم را می نوازد، و نگاهم بر امتداد بلندشان جست و خیز می کند ... می کوشم که در سکوت ناب شب، به سایش مژه ها و گیسوانم گوش سپارم ... دریغا که درد، بی رحم تر از آنست که به آهنگ سایش چند تار مو، در خواب شود ...
بارها و بارها شهادتین را می خوانم و با خود می گویم که امشب دیگر عزراییل را خواهم دید، اما یادم می افتد که نباید از پهلو دردی که شبیه یک کلیه درد مزمن و احمقانه است، بمیرم! آن هم بخاطر یک بی توجهی تعمدی و ناشی از لجبازی! به 19 سالگیم فکر می کنم که نقشه می کشیدم پنهان از خانواده، یکی از دو کلیه ام را هدیه کنم! خوب البته که این حماقت به آن حماقت ربطی ندارد اما ...
آه که ... درد خنجری می زند، ناخودآگاه پهلویم را چنگ زده و با همه ی توان آن را می فشارم، شاید برای بیست و چند ثانیه، بیست و چند ثانیه ای که بیش از هر وقت دیگری دلم می خواهد فریاد بزنم ... آهسته پنجه از پهلو برمی کشم، انگشتانم درد گرفته و چشمان بی تابم را جز اشک، گزیری نیست ... موهایم خیس شده و به صورتم می چسبند، این گونه دوستشان ندارم، به زحمت کمی می چرخم تا به سقف بنگرم. درد هم گویی با من می لغزد و باز غوغا می کند، او را به حال خود می گذارم ... دیگر همه ی ذهنم، اسیر اشک هایی است که بوی کهنگی شان، یادآور رنجی است ماندگار، و نه دردی که توان از تن، می تکاند ...
پوتین
پوتین دوستی است از دوران کودکی، شاید هم یک همزاد ... پوتین نامی بود که خودم برایش گذاشتم و یاد ندارم که چرا؟ شاید در میان نخستین واژههایی که میآموختم، برایم از همه خوشآهنگتر بوده و احتمال میدهم که در آن زمان هرگز تصور نمیکردم که پوتین، چیزی است شبیه چکمه!
نمیدانم که او دقیقاً کی و چگونه به سراغم آمد. بابا میگفت که در حدود ۲ یا ۳ سالگی عروسکی داشته و او را پوتین صدا میزدم! افسوس که صورت آن عروسک را هم به یاد ندارم!
پوتین برایم دوستی است که دیده و نادیده، دوستش دارم و باور کردهام که اگر هم دیگران باورش ندارند، مهم نیست ... اگر بودن یا نبودن مسأله است، حجم داشتن یا نداشتن، حکمی برای این مسأله نیست. اینکه کسی یا چیزی، به نام پوتین هست که من از کودکی با او سخنها گفته و رازها در میان نهادهام، به واقع مشکلی ندارد. چون او چیزی است شبیه یک فکر ابدی، که گویی خدا به ذهنم هدیه کرده! کسی یا چیزی از جنس نور یا راستی، من نمیدانم ... و بینیازم از دانستن، مرا همین بس که گاهی انسان بودنم را کسی فریاد زند و درد سکوت را به یادم آورد ...
